|
دوست دارم با دکتر صمدی تنها باشم.دکتر صمدی که می تواند شب نما ی دور رکاب موتورآقا رحیم رابکند،تنها موجودی است که می تواند آدم را درک کند،اما حیف که مامان نمی گذارد،هیچ وقت بی احتیاطی نمی کند و پنجره ی اتا ق را همیشه می بندد.پوکه های پرو خالی آمپولهای آقا رحیم را روی تاقچه چیده ام،جصیر کف اتاق را کنار زده ام و دارم توی تیر کمان هسته ی خرما می گذارم که نشانه بگیرم.هیچ دکتری به آقا رحیم افاقه نمی کند.آقا رحیم همیشه پنج روز اولش را کم می آورد.به من چه؟ باز اگر بابای راستکی آدم بود می توانستم التماسش کنم که اینقدر مامانم را اذیت نکند ولی مامانم هم مقصر است. بیرون باد می آیدو دکتر صمدی روی دیوار نشسته است و ته اش به طرز خنده داری از دیوار آویزان است.آقا رجیم روی آجر بست نشسته است و ذغال توی منقل را با انبر هم می زند.یک تکه ی سرخ پیدا می کند و می گذارد روی دهنی حقه ی وافور، پک می زند و آرنجش را می خاراند.پتو را تا روی زانوهایش بالا می آوردوتکیه اش را می دهدبه دو بالشی که روی هم گذاشته است. باد خاک باغچه را می آوردتا کنار حوض و روی ظرفهای شسته و خیس بی بی می پاشاند.برگهای خشک کنار از روی موزاییک ها خش خش می کنند و می آیند دور زیلوی اقا رحیم و زیر لبه ی برگشته ی سینی منقل کپه می شوند. یکی از آمپولها را می شکنم.دیوار زرد می شود و اتاق بوی شربت سینه می گیرد.می روم و از پاشویه ی حوض آفتابه را پر می کنم ُپیراهنم را کپه می کنم زیر دیوار و آب را می ریزم. بی بی آینه اش را به جاکولری آویزان کرده است. موهایش را از وسط باز می کند و دارد حنا می بندد.دوخال پای چپش را بالا می دهد،سرش را به عقب خم می کند و کنار حوض آب می شاشد که به ظرفهای بی بی می پاشد.بی بی طناب آیینه را می گیردوبلند می شود،از دور باغچه کلوخ بر می دارد و می رود سمت حوض و به همه ی سگ های ده فحش می دهد. دکتر صمدی روی دیوار جابه جا می شود.دوخال به سنگ بی بی جاخالی می دهدو ادرار قطره قطره از موهای پای چپش می ریزد.از توی ظرف غذایش پای مرغ بر می دارد و از زیر چادر مامان که دارد برای تنور چوب می آورد رد می شود و از در باز خانه بیرون می رود.مامان چوبها را توی تنور می ریزد و از سوراخی زیر تنور فوت می کند.آقا رحیم با سوزن توی حقه اش راتمیز می کند.بی بی به باعث و بانی همه چیز فحش می دهد.شلنگ آب را روی ظرفها می گیردو یک دست را سر زانو می گذارد .چانه اش و دستهایش می لرزد.دکتر صمدی از روی دیوار می پرد،باغپه را دور می زند، سبدروی آرد را بر می دارد که مامان می بیند ،سبد را ول می کند،از سر بته های جعفری می کند و خودش را توی خاک باغچه می غلتاند.از کاسه آبش می خورد،پرهایش را توی آب می زند و خودش را می تکاندو تاجش تکان تکان می خوردو به طرف چپ می افتد.پرهای زیر سینه اش را نوک می زند.بالهایش را نیمه باز می کند و از توی کاسه آبش رد می شود.مامان پرهای چادرش را دور گردنش گره می زند و دکتر صمدی را کنار شب بو ها گیر می اندازد.بی بی می دود طرف پنجره ی اتاق.دکتر صمدی از روی سر آقا رحیم می پرد و حقه ی وافور را می اندازد،از پنجره ی باز اتاقم می آید تو،پوکه های آمپول را می اندازدوبیرون می رود و روبه روی دوخال می ایستد که دارد خودش را به زبری دیوار بغل تنور می مالد.مامان بالهایش را از پشت سر می گیرد و به هم می چسباند.دکتر صمدی توی دست مامان جیغ می کشد.مامان تا کنار پاشویه ی حوض می آیدوچاقوی دسته چوبی بی بی را بر می دارد و چند بار به لبه های سیمانی حوض می کشدمن جیغ می کشم،پایش را روی بالهای به هم چسبیده ی دکترمی گذارد.نوکش را باز می کند.پارچ آب را توی حوض می زندو توی گلوی دکتر صمدی آب می ریزد.من بلند تر جیغ می کشم و بی بی طناب آینه را می گیرد و نفس نفس می زند.آقا رحیم پتو را تا روی سرش بالا می آورد.مامان زبان دکتر صمدی را بیخ نوکش می گذارد و گلویش را می برد. از آب پارچ روی دستش می ریزد و کارد را می شوید. |